تعويض پلاك بايد با بنچاق دفاتر اسناد رسمي باشد



بر اساس راي هيات عمومي ديوان عدالت اداري: تعويض پلاك بايد با بنچاق دفاتر اسناد رسمي باشد .


گروه قضایی: روشنک محمدی- برابر اعلام پلیس راهور روزانه حدود 12 هزار پلاک در کشور تعویض میشود که تهرانی ها سهمی 25 درصدی از این آمار دارند؛ اتفاقی به ظاهر ساده که از سال 89 مورد مناقشه پلیس و سردفتران شده است. در این سال سرهنگ «احمد رستمی » معاون فنی مهندسی پلیس راهور ناجا اعلام کرد که «مالکان خودروها برای نقل و انتقال، نیازی به مراجعه به دفترخانه ها ندارند »؛ گفته های که رییس دفتر حقوقی کانون سر دفتران و دفتریاران آن را ناشی از تفسیر اشتباه پلیس از قانون ثبت اسناد رسمی ميداند و میگويد: رای هیات عمومی دیوان عدالت اداری معلوم میکند که برداشت پلیس اشتباه است.

«محمد عظیمیان» رییس دفتر حقوقی کانون
سردفتران و دفتریاران

در این باره به «حمایت» توضیح داد: براساس ماده یک قانون دفاتر اسناد رسمی، کانون سردفتران و دفتریاران وظیفه تنظیم و ثبت سند رسمی را به عهده دارد، این رویه از زمان تصویب این قانون که پلاک کردن خودرو، مطرح شد تا سال 84 ادامه داشت. به گفته وی در این سال با تصویب آیین‌نامه راهنمایی و رانندگی، وضعیت جدیدی در کشور حاکم شد که بر اساس آن، حین نقل و انتقال وسایل نقلیه باید پلاک هم تعویض می‌شد. رییس دفتر حقوقی کانون سردفتران و دفتریاران درباره این آیین نامه گفت: در ماده 20 این آیین‌نامه آمده است که اگر کسی بخواهد در دفتر اسناد رسمی نقل و انتقالی صورت دهد باید به مراکز تعویض پلاک مراجعه کند، بعد از تعویض پلاک خودرو، شخص به دفتر اسناد رسمی مراجعه و تنظیم سند صورت می‌گیرد.وی ادامه داد: در این مرحله دفتر اسناد رسمی گزارشی را در اختیار نیروی انتظامی قرار می‌دهد و پلیس نیز اقدام به صدور کارت اتومبیل برای خریدار می‌کند. این وضعیت با این کیفیت ادامه داشت تا اینکه در سال 89 قانون رسیدگی به تخلفات رانندگی تصویب شد. به گفته عظیمیان در ماده 29 این قانون آماده است که نقل و انتقال خودرو به موجب سند رسمی صورت می‌گیرد و دارنده‌های وسایل نقلیه موظف هستند به پلیس مراجعه کنند و در آنجا مواردی ماند تطبیق و صحت مدارک، فک پلاک و درنهایت نصب پلاک جدید انجام می‌شود، خریدار سپس باید مانند گذشته به دفاتر اسناد رسمی برای تنظیم رسمی مراجعه کند. وی افزود: تفسیر پلیس از همین ماده باعث شد تا آنان به مردم اعلام کنند که برای سند زدن ماشین لازم نیست به دفاتر اسناد رسمی مراجعه کنند یعنی آنان از یک ماده قانونی برداشت نادرستی کردند و به دلیل اینکه پلیس نیز مرجعی رسمی است فکر کردند که می‌توانند کار اسناد رسمی را نیز انجام دهند. ضمن اینکه پلیس معتقد بود در قانون جدید اعلام نشده است مردم برای ثبت باید به دفاتر ثبت مراجعه کنند در حالی که ماده انتهایی همین قانون به صراحت به این مورد اشاره و حتی پیش‌بینی کرده است که دفاتر اسناد رسمی باید در مراکز پلیس ثبت پلاک مستقر شوند.


دیوان عدالت اداری به کمک می‌آید


نظر قانون‌گذار بر این بود که باید نقل و انتقال در دفاتر اسناد رسمی صورت گیرد و پلاک‌گذاری در دفاتر پلیس؛ اتفاقی که به اعتقاد عظیمیان اگر اجرا می‌شد به شدت از حجم پرونده‌های قضایی می‌کاست اما برداشت ناصحیح پلیس از قانون، این مورد را تبدیل به مناقشه‌ای کرد که دودش به چشم مردم می‌رود. وی در این باره گفت: بعد از تعویض پلاک پلیس اعلام می‌کند که نیازی به حضور در دفاتر رسمی برای ثبت سند نیست به این ترتیب در قدم نخست دولت از حق ثبت و مالیات محروم و در قدم بعدی مردم و دستگاه قضایی گرفتار نقل و انتقال اسناد رسمی می‌شوند.

در نهایت تکلیف این مناقشه با شکایت کانون سردفتران به دیوان عدالت اداری معلوم شد. رییس دفتر حقوقی کانون سردفتران در این باره گفت: رای دیوان ابتدای مهر امسال با شماره رسمی 421، 422،423 و 424 در روزنامه رسمی منتشر شد؛ و با توجه به اینکه دیوان رای داد که «مانند گذشته باید نقل و انتقال خودرو در دفاتر اسناد رسمی ثبت شود» به این ترتیب جایی برای اما و اگر نیست.
رویکرد پلیس به این رای

عظیمیان با بیان اینکه اکنون به نظر می‌رسد پلیس از این قانون تمکین نمی‌کند، ادامه داد: از ابتدای مهر امسال نیروی انتظامی حق ندارد بدون بنچاق دفاتر اسناد رسمی اقدام به تعویض پلاک کند و در صورت ارتکاب این عمل خلاف قانون فعالیت کرده است. اما آمار تعویض پلاک که از سوی نیروی انتظامی و پلیس راهور اعلام می‌شود با آمار ثبت در دفاتر اسناد رسمی به هیچ وجه هم‌خوانی ندارد و به نظر می‌رسد هنوز این تخلف ادامه دارد.


تأثیر ثبت نکردن در افزایش پرونده‌ها


رییس دفتر حقوقی کانون سردفتران و دفتریاران معتقد است ادامه این اتفاق مشکلات زیادی را برای مردم ایجاد می‌کند و حجم پرونده‌های قضایی را افزایش می‌دهد. وی در این‌باره توضیح داد: فرض کنید فردی ماشینی را خریداری کرده و پلاک آن عوض شده است، وی بعد از مدتی تصمیم می‌گیرد این خودرو را در دفاتر اسناد رسمی ثبت کند و اگر فروشنده به دلایلی مانند فوت، خروج از کشور، ممنوع‌المعامله شدن، مهجور شدن و مواردی از این دست در دسترس نباشد، خریدار باید برای ثبت خودرو، پرونده‌ای تشکیل بدهد و به دادگاه مراجعه کند.

به اعتقاد عظیمیان ثبت رسمی اسناد تا 50 درصد بار پرونده‌های قضایی را کم می‌کند زیرا سند رسمی، مدرکی غیرقابل انکار است و در صورت تنظیم،‌ افراد دیگر نیازی به حضور در مراجع قضایی برای رسیدگی به صحت ادعای خود در خصوص مالکیت ندارند.

وی اعلام کرد: برخی از مردم به اشتباه فکر می‌کنند دارنده پلاک، دارنده خودرو است در حالی که قانون مالک خودرو و دارنده پلاک را تفکیک کرده است و زمانی فرد مالک خودرو می‌شود که به دفاتر رسمی مراجعه و سند رسمی نقل و انتقال را امضا کند. موردی که به نظر می‌رسد با اجرای رای دیوان عدالت اداری برطرف می‌شود.


                                                                  

                                                                      روزنامه حمايت

 http://www.hemayat.net/




پاسخ رهبر معظم انقلاب به نامه رئیس‌جمهور در خصوص روند مذاکرات هسته‌ای


به نام خدا 



دستیابی به آنچه مرقوم داشته‌اید در خور تقدیر و تشکر از هیئت مذاکرات هسته‌ئی است/ ایستادگی در برابر زیاده خواهیها همواره شاخص خط مستقیم حرکت مسئولان باشد(۱۳۹۲/۰۹/۰۳ - ۱۱:۲۲)

حضرت آیت الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پاسخ به نامه حجت الاسلام والمسلمین روحانی رئیس جمهوری اسلامی ایران در خصوص روند مذاکرات هسته‌ای، ضمن تقدیر و تشکر از هیئت مذاکره کننده کشورمان تأکید کردند: بی‌شک فضل الهی و دعا و پشتیبانی ملت ایران عامل این موفقیت بوده و ایستادگی در برابر زیاده خواهیها همواره باید شاخص خطّ مستقیم حرکت مسئولان این بخش باشد.
متن نامه رئیس محترم جمهور و پاسخ رهبر معظم انقلاب اسلامی به این شرح است:

بسم‌اله الرحمن الرحیم
محضر مبارک رهبر معظم انقلاب اسلامی
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای دامت برکاته
باسلام و تحیات وافره،
خدای بزرگ را سپاس می‌گویم که در نخستین ماه‌های شروع کار دولت تدبیر و امید، فرزندان انقلابی شما توانستند در مذاکراتی دشوار و پیچیده، حقانیت ملت ایران در فعالیت‌های هسته‌ای را در صحنه بین‌المللی اثبات کنند و گام نخست را به گونه‌ای پیش برند که حقوق هسته‌ای و حق غنی‌سازی ملت ایران مورد اذعان قدرتهای جهانی -که سالها سعی بر انکار آن داشتند- قرار گیرد و راه برای گام‌های بلند بعدی در حراست از پیشرفت‌های فنی و اقتصادی کشور گشوده شود.
توفیق در این مذاکرات نشان داد که می‌توان با رعایت همه اصول و خطوط قرمز نظام، با ارائه منطقی و مستدلِ مواضع ملت ایران و اتمام حجت برای افکار عمومی جهان، قدرتهای بزرگ را نیز به احترام به حقوق ملت ایران فراخواند و گام‌های بعدی را نیز در مسیر حل و فصل نهایی اختلافات با استحکام برداشت.
بی‌شک این موفقیت، حاصل عنایات حق و رهنمودهای رهبری عالیقدر نظام و حمایت بی‌دریغ ملت ایران بوده است و توفیق نهایی نیز دراین مسیر در گرو تداوم ارشادات جنابعالی و حمایت و یاری مردم شریف و صبور ایران خواهد بود.
دستاوردهای قطعی این توافق اولیه، به رسمیت شناخته‌شدن حقوق هسته‌ای ایران و حراست از دستاوردهای هسته‌ای فرزندان این مرز و بوم بوده است و در کنار آن با توقف روند تحریم‌های ظالمانه، بخشی از فشارهای غیرقانونی در تحریم‌های یک‌جانبه برداشته و فروپاشی سازمان تحریم آغاز شده است. درنتیجه این ابتکار ایران اسلامی و استقامت ملت بزرگ ایران، قدرتهای بزرگ به این نتیجه رسیدند که تحریم و فشار، راه به جایی نخواهد برد و همان‌گونه که ایران از آغاز اعلام کرده بود، برای کسب توافق، راهی جز احترام متقابل و مذاکره عزتمندانه وجود ندارد، موضوعی که متأسفانه طرف مقابل با تأخیر به درک آن رسید. بی‌تردید حصول این توافق، به نفع همه کشورهای منطقه و صلح و پیشرفت جهانی در راستای رویکرد برد-برد خواهد بود.
اینجانب با تبریک این توفیق الهی به حضور رهبری معظم انقلاب، از هدایت و حمایت جنابعالی سپاسگزارم و با تقدیر و تشکر از پشتیبانی‌های بی‌شائبه ملت بزرگ ایران و گرامیداشت یاد شهیدان هسته‌ای، عهد خالصانه این دولت را در خدمت به این ملت قدرشناس تجدید می‌کنم و استمرار دعای خیر جنابعالی و آحاد ملت را مسئلت دارم.
حسن روحانی
3/آذر/92

بسمه تعالی
جناب آقای رئیس‌جمهور
دستیابی به آنچه مرقوم داشته‌اید در خور تقدیر و تشکر از هیئت مذاکرات هسته‌ئی و دیگر دست اندر کاران است و میتواند پایه‌ی اقدامات هوشمندانه‌ی بعدی قرار گیرد. بی‌شک فضل الهی و دعا و پشتیبانی ملت ایران عامل این موفقیت بوده و در آینده نیز خواهد بود ان‌شاء الله. ایستادگی در برابر زیاده خواهیها همواره باید شاخص خطّ مستقیم حرکت مسئولان این بخش باشد، و چنین خواهد بود ان‌شاء الله.
سیّد علی خامنه‌ای
3/آذر/92

http://www.leader.ir/langs/fa/index.php?p=contentShow&id=11312

قدر آئینه بدانیم چو هست !

به نام خدا


 

سردفتری با خـُلق و خویی نرم و رويي خوش كه خنده از لبانش دور نمي شود ، متـِخلـّق به اخلاق محمدي و مؤدب به آداب سردفتري، پر متن و بي حاشيه، تلاشگر و بي ادعا، بهره‌مند از تجارب ِ پدر و برخوردار از دانش حقوقي ، دست در دست معلم خود ، مؤلف كتاب وزين " آئين تنظيم و ثبت اسناد دفاتر اسناد رسمي " ...






آقاي سيد فریدالدين محمدي ، سردفتر اسناد رسمي شماره 727 تهران اقدامات فراواني انجام داده كه هركدام بتواند انگيزه‌ي نوشتن من باشد ، اما بهانه‌ي من براي اين پـُست ، كتاب "آئين تنظيم و ثبت اسناد در دفاتر اسناد رسمي" يا تلاش هاي او در زمينه‌ي گواهي امضاي الكترونيك يا خدمات قضايي نيست ، كه هركدام جاي تقدير و تشكر فراوان دارد.اين بار به علت ترك ِ فعلي سراغ فريد محمدي رفته ام ! او به تنهايي با ارسال ايميل هاي منتخب و مربوط به حرفه‌ي مقدس سردفتري ، آژانس خبري ای داير كرده بود كه در موارد متعدد براي من و همكاران ، منبع خبري محسوب مي شد و از صبح زود تا پايان شب ، بي وقفه ما را مورد لطف خود قرار مي داد .

چند روزي بود که ايميلي از او دريافت نكرده‌ بودم  ، نگران سلامتي‌اش شدم ، تماس گرفتم ، بحمدالله پاسخ ِ من را داد و دانستم كه جاي نگراني نيست .

خرابي گوشي ِ تلفن و به هم ريختگي ِ تنظيمات آن شايد موقتا مخل ِ فعاليت ِ او باشد ، ولي اگر بداند كه خبررساني او چقدر حائز اهميت است و هربار كه ايميل تازه‌اي از او دريافت مي كنيم ، به چه اندازه خوشحال مي شويم و اگر آثار مثبت بنگاه خبري ِ تک نفره‌ي خود را بداند ، شايد زودتر به هم ريختگي ها را اصلاح و خرابي ها را درست كند.



  جا دارد از زحمات جناب آقای احمد علی سیروس ، سردفتر اسناد رسمی شماره 111 تهران و عضو هیات مدیره ی کانون سردفتران و دفتریاران که در کنار همه ی گرفتاری های خود ، خدمت مشابهی را ارائه می دهد نیز تشکر صمیمانه نمایم .



و من الله التوفيق
فرامرز جمشيدي

راه شيراز ، براي تو دور نيست!

به نام خدا




ساعت 5:53 صبح است! نشسته ام توی آژانس و بارانی شدید دارد تهران را می شوید. تنها صدایی که می شنوم صدی همین باران است و کشیده شدن برف پاک کن ها روی شیشه ی ترک خورده ی پژو.
ترمینال چهار- وارد سالن فرودگاه می شوم.
-    می توانم کیف دستی ام را ببرم داخل هواپیما؟
-    اشیاء نوک تیز ، برنده ، مایعات؟!
-    ندارم...
کارت پرواز صادر می شود.
ساعت 6:20 صبح. نشسته ام روی صندلی توی سالن و هوای گرم محوطه آنقدر اذیت کننده است که بارانی ام را در می آورم و می نشینم به انتظار.
گیت باز می شود. از قسمت کنترل بار که رد می شویم سر و کله زدن مردم را با مامورین بازرسی می بینم  و دست آخر همگی می رویم و سوار اتوبوس می شویم. تا فرودگاه مسیر آنقدر طولانیست که آدم خیال می کند با همین اتوبوس قرار است برویم تا مقصد!!!
رسیده ایم پای پلکان هواپیما. دارم از پشت شیشه ی بخار کرده ی اتوبوس بیرون را نگاه می کنم. حراستی ها با جلیقه های سبز فسفری و آدم هایی که هی از پله های هواپیما بالا و پائین می روند! دقایق معطلی همینطور گذشت تا بالاخره کاغذی را دادند داخل هواپیما و در باز شد. جمعیت بی تاب داخل اتوبوس ، سمت در قیام می کنند.
داخل هواپیما شده ایم. مهماندار راهنمایی مان می کند. ردیف 14 صندلی A کنار پنجره. کیف دستی و بارانی ام را می گذارم توی محفظه ی بالای صندلی و می نشینم. صندلی آنقدر کوچک است که مرا یاد صندلی بچه ها توی رستوران می اندازد! باید دو تا بلیط می گرفتم!!!
دور و برم را نگاه می کنم. ازدحام راهروی وسط هواپیما هنوز کم نشده است. چشمم می افتد به شماره ردیف صندلی ها. چه جالب! ردیف 13 ندارد! شاید اگر هم چنین ردیف صندلی هایی وجود داشت خیلی ها دلشان نمی خواست روی آنها بنشینند. هرچند که من تا حالا نشنیده ام از یک هواپیما فقط ردیف 13 سقوط کند!!!
ساعت پرواز هفت و بیست و پنج دقیقه بوده است که تا همین الان هم تاخیر داشته. دو تا مرد بغل دستی من، مشغول حل کردن جدول و خواندن روزنامه هستند.
مهماندار جوان بلند قد، روبروی ما با خونسردی حرکات پانتومیمی درباره ی ماسک اکسیژن و درب های خروجی اجرا می کند و همزمان دو تا خانم مهماندار او را همراهی می کنند. صدای چفت شدن کمربند ها می آید و هواپیما به آرامی راه می افتد و آنقدر روی آسفالت می رود که فکر می کنم قرار است تا مقصد زمینی برویم!!!
هوا روشن است و می شود همه جا را خوب دید. راستی مهرآباد چقدر بزرگ است! با یک عالمه هواپیما و ماشین. حالا که همه سر جاهایشان نشسته اند و درب محفظه ها بسته شده ، هواپیما زیباتر به نظر می رسد و البته آرام تر. از بلندگو جملات انگلیسی با صدای بم و نامفهوم پخش می شود و هواپیما به لرزه می افتد. صدای بسته شدن چرخ ها را می شنوم. حالا ما در آسمان هستیم.
بعضی چیزها را فقط بعضی وقت ها می شود دید! مثلا این همه قوطی کبریت که ده میلیون جمعیت تهران را در خود جای داده را فقط می شود از این بالا و از توی هواپیمایی دید که هنوز به ابرها نرسیده است.  و درست زمانی که به ابرها می رسیم همه جا سفید، و زیر بال های هواپیما فرشی از ابر گسترده می شود ؛ موّاج و تو در تو. مهماندار اعلام می کند که می توانیم از وسائل الکترونیکی استفاده کنیم. مرد بغل دستی من همچنان جدول حل می کند و آن یکی هنوز مشغول خواندن روزنامه است. من هم دارم می نویسم البته اگر این مگس سمج که هی دور سرم می چرخد، بگذارد! شاید مشتاق است ببیند آخر این نوشته ها به کجا می رسد؟!
از پنجره می شود دید و تشخیص داد که توده های ابر متراکم تر و تیره تر شده اند. مهماندار می آید و می گوید به علت تغییر وضعیت هوا ، هواپیما تکان خواهد خورد. راست می گوید. داریم تکان می خوریم. مرد بغل دستی لحظاتی کتاب جدولش را می بندد و مدادش را توی دستش فشار می دهد.
حالا چهل دقیقه از پرواز گذشته است. داریم صبحانه می خوریم و کاپیتان دارد در بلندگو خودش و کمک خلبان و سر-مهماندار را معرفی می کند و جزئیاتی درباره ی وضعیت آب و هوای شهر مقصد می گوید.
در پایان صبحانه ی ما، اعلام می کنند صندلی ها را به حالت اولیه برگردانیم و آماده ی فرود باشیم.
هواپیما دارد از داخل ابرها می رود پایین. فکرهای زیادی توی سرم انباشته شده است. آخرین باری که شیراز بوده ام کی بود... این بار هم فرصتی برای دیدن شیراز نیست... باید سریع یک ماشین بگیرم و بروم به شهری که نمی دانم چقدر با شیراز فاصله دارد... راستی چه اتفاقی باید توی دل آدم بیفتد که یک آن به خودت بیایی و ببینی توی هواپیما نشسته ای و داری می روی به جایی که هرگز نرفته ای و دیدن کسی که هرگز ندیده ای... چه خواهد شد... چه خواهیم گفت... برای تاراندن فکر و خیال ها ترجیح می دهم به بغل دستی ام کمک کنم تا چندتا از خانه های خالی جدولش را پر کند.
ابرها کنار رفته اند و دارم اولین خیابان ها و ماشین ها را می بینم و چند لحظه ی بعد نشسته ایم روی زمین و هواپیما دارد مسیر آسفالت پر از دست انداز فرودگاه را طی می کند.
ساعت 9:30 فرودگاه شیراز. از کیوسک تاکسی های برون شهری ، ماشین می گیرم و با راننده راه می افتم.
"اگه مسیر به خاطر بارون سخت نباشه ، دو ساعته می رسیم نی ریز!" این را راننده می گوید و در ادامه ی حرفش ، اضافه می کند: " من می تونم بمونم و عصر برتون گردونم. خود شیراز هم کاری داری؟!"
-    فقط می خوام برم قنادی رضا.
-    هااا ! کلوچه و مسقطی؟!
آدرس را بلد است و می گوید رفت و برگشت به آنجا هم یک ساعت طول می کشد. دوباره دارم فکر های توی سرم را دوره می کنم . اولین تابلوی نی ریز را می بینم. 170 کیلومتر مانده.
از هرکجا که رد می شویم راننده با آن لهجه ی دلنشین اطلاعات خوبی به من می دهد. مثلا حالا که داریم از کنار یک مزرعه ی ذرت رد می شویم می گوید: " نصف محصول اینجا رو برداشت نمی کنن و می ذارن خشک بشه. بعد میان برداشت می کنن و می برن کارخونه. اونجا با استخوون پخته آسیابش می کنن و خوراک طیور درست می کنن. برگ و ساقه های ذرت هم میشه خوراک دام."
باران نم نم می بارد . او بخار شیشه ی جلوی ماشین را با دستمالش پاک می کند و می گوید: "این جاده تا سروستان اتوبانه. بعدش می شه گردنه. گردنه ها از "میون جنگل فسا" رد می شن. البته خود جنگل فسا رو ذغال کردن و حیووناش رو هم سازمان محیط زیست تخت حفاظت گرفت. بزکوهی داشت ، آهو، جوجه تیغی، روباه ، کبک... آقا ! یوزپلنگ هم داشت ولی اونا از این منطقه رفتن. جثه های کوچیکی داشتن و 8 متر می پریدن. درنده هم بودن!"
گوشم به حرف های اوست و چشمم به جاده. دارم آن طرف تر شعله ی زبانه کشیده ی آتش را می بینم. می گوید: " رسیدیم به سروستان. اون چاه نفته. 8سال پیش چینی ها اومدن اینجا به روش لرزه نگاری 3تا چاه پیدا کردن که نفت سبز داشت. نفت سبز یعنی نفتی که گل و لایش جدا شده. الان دوتا از چاه ها را بسته اند و این یکی داره استفاده میشه."
نم نم باران وسوسه ام می کند. شیشه را کمی پائین می کشم ، هوای تازه به صورتم می خورد. می گوید: " اهالی سروستان تـُرک هستن. عشایر بودن. کارشون دامداریه و محصولاتشون لبنیات." دوباره دستمالش را روی بخار شیشه می کشد و ادامه می دهد: " توی شهرهای استان فارس به خصوص شیراز از ظهرپنجشنبه تا صبح شنبه کار و بار تعطیله. پولدارا می رن رستوران ، خانواده های معمولی غذای خونشون رو برمیدارن و میرن یه گوشه کناری و دور هم غذا می خورن. توی این فصل عصرها کاهو سکنجبین می خورن. عاشق آفتاب زمستونن. ظهرها توی آفتاب دراز می کشن. بدون رو انداز. جوری که تنشون توی آفتاب باشه و سرشون توی سایه."
دارم شیشه را بالا می کشم که چشمم می افتد به ستون بخاری که به آسمان رفته. توضیح می دهد که : "اینجا کارخونه ی نمکه. از دریاچه ی مهارلو نمک میارن ، با یــُد مخلوط می کنن و میشه نمک قابل استفاده. البته این دریاچه ی مهارلو که میگم الان آبش خشک شده و فقط نمکاش مونده. قبلا ها خشک نبود ، یه استخرایی درست کرده بودن که آب دریاچه بره اون تو ، بعد راهش رو می بستن و آب استخر کم کم خشک می شد و نمکاش رو بر می داشتن!"
از توی آینه نگاهم می کند و می گوید: " بفرمائید! اگه خشک شدن دریاچه ناراحتتون کرد ، به عوضش سمت چپ جاده رو نگاه کنید. همش مزرعه ی زیتونه. هر زیتونش قدر دو تا بند انگشته. از منجیل و رودبار میان از اینجا زیتون می برن برای روغن کشی." بیرون را نگاه می کنم. برگ های خیس و براق درخت های زیتون آدم را سرحال می آورد. می گوید: "15 سال پیش یکی از اهالی اینجا که تحصیل کرده ی انگلیس بود، کاشت نهال زیتون رو توی این منطقه شروع کرد. همین آقا با هزینه ی خودش یک سد هم ساخت برای آبیاری مزرعه ها. مرغداری هم داره. گاوداری هم داره. شیر کارخونه ی لبنی فسا رو از گاوداریش میده." توی دلم می گویم: "دمش گرم!" راننده نیسان هایی را نشانم می دهد که پشتشان منبع حمل شیر است. می گوید: "ایناها ! دارن شیر کارخونه رو می برن."
جاده کوهستانی ، باران شدید و مسیر لغزنده شده است. تعداد کامیون ها و تریلی ها زیاد است و می شود گفت داریم راه سختی را طی می کنیم. به بالاترین ارتفاع "میون جنگل" که می رسیم با ذوق می گوید: "لذتی داره که شبا بیای توی پارکینگ اینجا وایسی و آسمون رو نگاه کنی. ستاره ها اونقدر پایینن که انگار دست آدم بهشون می رسه."
شیب جاده رو به پائین است و ارتفاع دارد کم می شود. محصول جنگل فسا الوک (بادام وحشی) و بنه (پسته وحشی) است. کف جنگل پر از بوته های کتیراست. توضیح می دهد که: "عشایر میان بوته ها رو تیغ می زنن. بعد می رن و یه هفته بعد بر می گردن با کیسه های خیلی بزرگ. صمغ بوته ها که ترشح کرده رو جمع می کنن و می برن می فروشن به عطاری ها."
چشمم می افتد به تابلوی امام زاده اسماعیل. ماشین می ایستد. می رود با دو لیوان چای بر می گردد. خوش عطر و طعم.
گلویی تازه می کند و می گوید : " این چای نذر امام زاده است." چایش که تمام می شود توضیحش را کامل تر می کند: " یه گوسفند. یه گونی سیب زمینی. یه صندوق گوجه فرنگی و یه مثقال زعفرون! این نذر کامل امام زاده توی سالهای پیش بود. هر کی نذر داشت باید همه اینا رو می داد. بعد آشپز همه رو می ریخت توی دیگ و آبگوشت درست می کرد. همه ی اون آبگوشت سهم مردم بود. تا آخرش. حتی آخر شب وقتی فقط آب آبگوشت توی دیگ مونده بود ، راننده های کامیون می رسیدن توی اون آبِ گوشت ، نون تیلیت می کردن و می خوردن. یخ هم صلواتی بود. راننده ها می گرفتن و می بردن. اما حالا از کل نذری ها فقط همین چایی مونده و که شما نوش جون کردی. قبول باشه!"
بعد از پلیس راه پیچیده ایم سمت چپ و حالا توی جاده ی استهبان هستیم. "بزرگ ترین مزرعه ی انجیر دنیا توی استهبان و نی ریزه. انجیر خشک، شربت انجیر، همه از اینجا میاد. البته محصولاتشون رو گرون می دن. انجیر خشک کیلوئی 30 هزار تومن! پا درختی ها رو هم پرس می کنن ، توی بسته بندی می دن به مردم."
گوشم به حرف های اوست و چشمم به جاده ی دوطرفه و کامیون های سفید و عظیم الجثه ی ماموت که  می روند و می آیند. باران قطع شده و آفتاب کم کم دارد تن سرد ماشین را گرم می کند. چند دقیقه یک بار همانطور که خورشید در آسمان است ، چندلحظه باران می بارد و قطع می شود. می گوید: " اهالی اینجا اعتقاد دارن وقتی آفتاب و بارون هر دو توی آسمونه ، گرگها دارن بچه می زان! ناگفته نمونه ، اینجا واقعا گرگ و شغال و کفتار و گراز داره! واسه همین اهالی مجوز حمل سلاح دارن. اگه نزدیک خودشون یا زمینشون باشه می زنن، ولی گوشتش رو نمی خورن."
حقا که مرد خوش صحبتی است. پر از معلومات. خودش به تنهایی می تواند سازمان ایرانگردی را در قسمت فارس اداره کند!!!
کوه های دست راست پوشیده از درختان انجیر است. می گوید : " اینها بــِش (دیم) هستند. از آب باران تغذیه می کنند و ترش هم نمی شوند. بهترین انجیر خشک معروف به سه گل محصول همینجاست."
روی تعدادی از درخت های کنار جاده توری کشیده اند جوری که نه دست راننده ها به انجیرها برسد و نه گنجشک ها بتوانند آنها را بخورند. مرد راننده از این کار خوشش نمی آید. می گوید :" قبلا ها که گنجشک ها هم روزیشون رو از انجیرها داشتن ، محصول این درختا بیشتر بود."
تابلوی 35 کیلومتر تا نی ریز را رد می کنیم.  او می گوید از اینجا تا نی ریز پر از زمین های انجیر و بادامه." یک چیز دیگر در مورد درخت های انجیر می گوید که برایم جالب است و وسوسه می شوم یکبار امتحانش کنم. می گوید: "مردم اینجا با ساقه ی تازه ی انجیر کباب درست می کنند. گوشت تازه را می کشند سر شاخه ی انجیر. شیره ی ساقه به خورد گوشت می رود و طعمش را بهتر می کند. طس کباب (طاس کباب) هم همینطور. گوشت رو می کشند به شاخه ی انجیر و می اندازند توی دیگ!"
چشمش را دوخته به جاده که بی امان پیچ در پیچ است و هرآن یک کامیون از پشت پیچ جلوی ما ظاهر می شود. با این حال از توضیحاتش غافل نمی شود: " اون پائین جاده ، یه روز دریاچه ی بختگان بود. حالا خشک شده و فقط نمکش مونده. توش اورانیوم هست. شبا نور داره."
نی ریز 15 کیلومتر – بوته های آویشن ( یا به قول خودش آپشن) را نشانم می دهد. می شود بوی خوبشان را حس کرد. حواسش به کامیونیست که مدتهاست افتاده جلوی ما و سرعتمان را گرفته. سبقت غیر مجاز 100 هزار تومان جریمه دارد! قسمت هایی از کوه را نشانم می دهد که سفید شده اند. "اینا معدن سنگ هستن و اینجا یه شهرک صنعتیه که فقط کارخونه های سنگ بری داره."
در 5 کیلومتر آخر، مسجد جامع و دانشگاه نی ریز را هم دیدیم و بالاخره ساعت 12:15 ظهر رسیدیم به نی ریز. بلوار جانبازان ، تقاطع مطهری... عمو جان! بالاخره رسیدم. هرچند که دیدار تو برایم از هرچیز در این سفر مهم تر و مغتنم تر است اما دست نوشته های مسیر را همیشه حفظ خواهم کرد و آموخته هایم را به یاد خواهم سپرد. جاوید باد ایران عزیز  که وجب به وجب خاک پرگهرش را دوست دارم.

و من الله التوفيق

فرامرز جمشيدي


تنظيم يادداشت هاي سفر : خانم پيمانه جمشيدي

" بنچاق " تهران در شهر قدیمی نی ریز کشف شد !


به نام خالق دوستی ها


 

سلام عمو . این غیبت صغری تموم نمیشه ؟

سلام بر عمو ی خودم،حالت چطوره عمو؟

هر روز در این کلبه را میکوبم اما کسی در را باز نمیکند توی یکی از سایتها خواندم  که کسالت دارید به خاطر ثبت آنی میگویند کمر درد دارید خواستم جویای احوال شوم

فریادی از اعماق اعصار و قرون : عمو و و و و و و و

سلام عموی عزیز
چرا دیگه نمی نویسید خیلی دلم براتون تنگ شده

عمو ... عمو ... بیدار شو

عمووووووووووووووووووووو !!! کجایییییییییییییییییید؟؟؟؟

عمو جان میفکن بر صف رندان گذری بهتر ازین / بر در میکده میکن گذری

سلام عمو جان ؛
چی شد ؟ باز که نیستی ؟ دوستان هی به من نق می زنند که سراغی از عمو بگیر ! ببین چرا نیست ، چکار می کنه ، چرا نمی نویسه

..............................................................................

سلام

جملات بالا بخش اندکی از کامنت ها و پیام هایی است که برای صاحب کلبه نوشته شده بود . آخرین پست وبلاگش مربوط می شود به 10 شهریور ! و بعد سکوت و بی خبری !

" عمو " قبلا نیز گوشه گیر شده بود و کمتر می نوشت و نمی نوشت . خیلی امیدوار بودم همایش پنجم فرصتی باشد تا به دیدارش نایل شوم . همه جا صحبت از او بود . سادگی ، صمیمت ، شیرین سخنی و خوش قلمی .

همایش برگزار شد و او نیامد . ( غایب بزرگ ) همایش بود . البته خیلی های دیگر هم نیامدند . اما قرار نبود بیایند . نگفته بودند که می آیند . اما عمو وعده ی آمدن داده بود !

شنیدم کسالت دارد و درد کمر ، امانش را بریده و نتوانسته بیاید .

دلتنگی حس بدی است ، حتی دلخوری را تحت الشعاع قرار می دهد ! همه سراغش را می گیرند و او جوابی نمی دهد !

نتوانستم خودم را قانع کنم تا حالش خوب شود و نوشتن را آغاز کند و برایمان بنویسد چرا نمی نویسد !

تا به حال ندیده بودمش . تصویری از او در ذهنم نبود . اما بسیار دوستش داشتم و نیامدنش در همایش پنجم ، دیدار را به وقت نامعلومی موکول کرده بود .

او کیست که عزیزان وبلاگ نویس نبودنش را بر نمی تابند و فغان می کنند ؟ چه ویژگی ای دارد ؟ و خیلی سئوال های دیگر که ذهنم را مشغول کرده بود .

نفهمیدم چه وقت تصمیم رفتن گرفته بودم اما وقتی به خودم آمدم پای پلکان هواپیما در فرودگاه مهرآباد بودم . در طول سفر به علت سفر و انگیزه ام فکر می کردم .

 

" عمو " خبر نداشت که می روم !

وقتی رسیدم ، پشت یکی از میزهای محل کارش ایستاده بود . وارد شدم و سلام کردم . توضیح آنچه گذشت و توصیف صحنه ی دیدار ، واقعا" سخت و دشوار است . دقایقی بعد گوشه ای از دفتر روی دو صندلی ، دو دوست نشسته بودند . با سالها سابقه ی آشنایی .

نمونه ی بارزی از یک انسان ! شریف ، صادق ، دلسوخته ، درد آشنا ، صمیمی ، خوش صحبت با لهجه یی که خیلی دوستش دارم ، ساده  و دلنشین .

دفترخانه سادگی صاحبش را داشت . سایت کامپیوتر دفترخانه کنار دست سردفتر مستقر بود و دستگاه پوز و فکس و پرینتر ، سازگارانه در اختیار او بودند . با عجله سامانی به کارهایش داد و امیدوار بود شب برگردد و آنها را کامل کند .

با ماشین عمو که در حیاط دفترش پارک بود به سمت " کلبه " رفتیم . کلبه ی عمو بسیار پر رونق و روشن و آرامبخش  و باصفا بود و یار همیشگی عمو و کمک حال او در کار دفتر ( همسرش ) و چشم و چراغ خانه ( دخترش ) بهت زده از رسیدن مهمان ناخوانده ، به استقبالمان آمدند .

یک استکان چای گرم و گفتگو در فضای کلبه ی عمو ! آرزوی دیرینه ی من محقق شد . فرصت کم بود و حرف ها بسیار . از تلیت کشک و زیرشلواری آبی راه راه خبری نبود ! اما میز نهاری چیده شد و رشته ی کلام بریده نمی شد و تمام اتفاقات مثل دانه های تسبیح به رشته ی محبت  کشیده می شدند .

عمو روی صندلی آرام و قرار نداشت و مدام جا به جا می شد . کمر درد امانش را بریده است و فعالیت های او را مختل نموده ! فشار کار باعث آن شده و اینکه عمو دست تنهاست . همسر محترمش بعد از ظهرها بعد از اینکه خسته از سر کار می آید به کمک عمو می شتابد و با هم سند ها را تنظیم می کنند !

حیاط خانه ی عمو بسیار با صفاست . درختان نارنج و بوته های گل کاغذی و باغچه ی کوچک آن محل خوبی برای ادامه ی گفتگو بود .

به پیشنهاد عمو سوار ماشین شدیم و در فرصت کوتاه باقیمانده از جاهای دیدنی شهر قدیمی نی ریز بازدید کردیم . " عمو " برای فردای آن روز برنامه ریزی می کرد که کجاها برویم و چه چیز بخوریم و چه کارها بکنیم و من شرمنده که باید شب بر می گشتم .

" عمو جان " ؛ آمده بودم ببینمت و بگویم دوستت داریم و جایت بین ما خالی است . شب قبل از آمدنم ، همسرم گفته بود : از کجا می دانی که " عمو " در عالم واقع ، به همان خوبی فضای مجازی است ؟

جوابش را نداده بودم . چون مطمئن نبودم . اما حالا جوابش را آماده کرده ام : عمو در عالم واقع بسیار دوست داشتنی تر ، مهربان تر ، عمیق تر ، انسان تر و شیرین تر از آن است که در صفحه ی " کلبه عمو " شناخته  بودم .

از اینکه به دیدنت آمدم ، بسیار خوشحالم و این شادمانی را با درج خبر دیدارت ، با دوستانم و دوستدارانت تقسیم می کنم .

" عمو جان " در کلبه را باز کن و آن را آب و جارو کن و یک فوت محکم تو سماور ذغالی آن بکن تا همه امان یک چای دیشلمه با تو نوش جان کنیم .

ارادتمند : جمشیدی